![]() |
![]() |
|
| عمومی |
|
1- آنچه تو سالها صرف ساختنش مي کني، شخصي ميتواند يک شبه آنرا خراب کند،با اين حال سازنده باش. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 19:29 توسط مامانی |
|
|
به مهدی عزیزم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم تیر 1389ساعت 21:17 توسط مامانی |
|
|
تـــاج از فـــرق فلـک بــــــــــــرداشتن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 16:31 توسط مامانی |
|
|
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:50 توسط مامانی |
|
|
روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد. روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت : " من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟" ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت : مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت : در همین حین صدایی او را به خود آورد :
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 23:5 توسط مامانی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
بهاره آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 |
| پیوندها |
|
RSS
|