تبليغاتX
امیررضا
عمومی

1- آنچه تو سالها صرف ساختنش مي کني، شخصي ميتواند يک شبه آنرا خراب کند،با اين حال سازنده باش.
2- هنگامي که دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود، در ديگري باز مي شود ولي ما اغلب چنان به در بسته چشم ميدوزيم  که درهاي باز را نميبينيم!
3- انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نمي‌زند که خيال مي‌کند ديگران را فريب داده است.
4- درباره درخت، بر اساس ميوه‌اش قضاوت کنيد، نه بر اساس برگهايش.
5- خداوند به هر پرنده‌اي دانه‌اي مي‌دهد، ولي آن را داخل لانه‌اش نمي‌اندازد.
6- آنقدر شکست خوردن را تجربه کنيد تا راه شکست دادن را بياموزيد.
7- بهتر است دوباره سئوال کني، تا اينکه يکبار راه را اشتباه بروي.
8- کسي که در آفتاب زحمت کشيده، حق دارد در سايه استراحت کند.
9- اگر هرروز راهت را عوض کني، هرگز به مقصد نخواهي رسيد.
10- در انديشه آنچه کرده اي مباش، در انديشه آنچه نکرده اي باش.
11- در جواني آنگاه که رؤياهايمان با تمام قدرت در ما شعله ورند خيلي شجاعيم ولي هنوز راه مبارزه را نمي دانيم، وقتي پس از زحمات فراوان مبارزه را مي آموزيم ديگر شجاعت آن را نداريم.
12- مردم آنچه را که تو در حق آنها انجام داده اي و يا از تو شنيده اند فراموش مي کنند، اما هرگز احساسي را که در دلشان بر انگيخته اي فراموش نمي کنند.
13- شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارند، اونها فقط از آنچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن.
14- کاش بياموزيم: وقتي کسي ما را آزار مي دهد،آنرا روي شنهاي صحرا بنويسيم تا بادهاي بخشش، آنرا پاک کند ولي وقتي کسي محبتي درحق ما مي کند بايد آنرا روي سنگ حک کنيم تا هيچ بادي نتواندآن را از ياد ببرد .
15-بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي مي رويد
16-صحبت کردن با بعضي افراد به آدمي روحيه اي تازه و انرژي خاصي مي دهد در عوض حرف زدن با بعضي ديگر آدمي را از زندگي کردن پشيمان مي سازد در انتخاب دوستان و هم صحبتان بايد دقت کرد.
17-در زندگي افرادي هستند که مثل قطار شهر بازي مي مونن. از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي.
18-هر وقت تو زندگي به يه در بزرگ که يه قفل بزرگ روش بود رسيدي، نترس و نااميد نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش يه ديوار مي ذاشتن.
19-براي اينکه بخواهي خودت باشي، ابتدا بايد کسي باشي.
20-زندگي بيابان پر پيچ و خمي است که در آن تنها قطب نماي تو، ايمان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 19:29  توسط مامانی | 

تقدیم

به

مهدی عزیزم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم تیر 1389ساعت 21:17  توسط مامانی | 

تـــاج از فـــرق فلـک بــــــــــــرداشتن
تا ابـــد آن تـــــاج بــــرســـــــر داشتـن
در بـهشـت آرزو ره ِيــــــــــــــافتـــــن
هـــــر نفس شهــــدي به ساغــر داشتـن
روز در انــــواع نعمت هــا و نــــــــاز
شب بتي چــون مـاه در بـــــر داشتن
جــــاويدان در اوج قــــــدرت زيستـــن
ملـــــک عـــــالــم را مسخــــر داشتـن
بر تو ارزاني که مـــا را خوشتر است
لــــذت يک لحضــــه مـــــــادر داشتن

                            

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 16:31  توسط مامانی | 
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس
به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 23:50  توسط مامانی | 

 روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که 4 زن داشت . زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد... بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد


واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.

اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :

" من اکنون 4 زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !"

بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :

" من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟"

زن به سرعت گفت :" هرگز" همین یک کلمه و مرد را رها کرد.

ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :

" من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟"

زن گفت :" البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم " قلب مرد یخ کرد.

مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :

" تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟"

زن گفت :" این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،...متاسفم!" گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.

در همین حین صدایی او را به خود آورد :

" من با تو می مانم ، هرجا که بروی" تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :" باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم ..."

در حقیقت همه ما چهار زن داریم !

الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.

ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.

ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند. د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 23:5  توسط مامانی | 
 

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس

log